سخنان دیوار مهربانی!
من دیوارم؛ روایتی از سنگ و سیمان که عاشق شد
سالها فقط یک «دیوار» بودم. کارم ساده و بیروح بود: جدا کردن. این طرف مال تو، آن طرف مال من. من مرز بودم، حصار بودم، سکوتِ سردِ شهرِ خاکستری. آدمها از کنارم رد میشدند، گاهی دستشان را روی آجرهایم میکشیدند و بیتفاوت رد میشدند. من فقط یک مانع بودم؛ نمادی از انزوا و تقسیم.

اما روزی، چیزی در درونم تغییر کرد. نه آجرهایم عوض شد و نه سیمانم. فقط یک میخ کوچک در سینهام کوبیده شد و یک چوبلباسی چوبی بر تنم آویختند. از آن روز، من دیگر «دیوار» نبودم؛ من «میزبان» شدم.
من حالا «دیوار مهربانی» هستم. و چه رازهایی که در آجرهایم پنهان نکردهام...
من دستان لرزان اما محترمِ کسانی را حس کردهام که با وسواس و عشق، لباسها را تا میکنند. آنها لباس را پرت نمیکنند؛ آنها لباس را با احترام «آویزان» میکنند. انگار دارند گرانبهاترین گوهر وجودشان را به من میسپارند. آنها نامشان را نمینویسند، لبخند نمیزنند که کسی ببیند، و با غرور نگاه نمیکنند. آنها فقط میروند. من در سکوتِ آنها، معنای واقعی «عشق به انسانیت» را فهمیدم. فهمیدم که بخشش، وقتی زیباست که نامِ بخشنده و گیرنده در آن گم شود و فقط «مهر» باقی بماند.
و بعد، نوبتِ آنها میرسد. کسانی که شهرِ بیرحم آنها را نادیده میگیرد. کسانی که در سرمایِ ساختارهای ناعادلانه و بیتفاوتیِ مدرن، یخ زدهاند. آنها جلو میآیند. نه با التماس، نه با شرم، و نه با سرِ افکنده. آنها جلو میآیند و لباسی را برمیدارند که برازندهی قامتشان است. من در آن لحظه، سپرِ بلایِ آنها میشوم. من میایستم میانِ آنها و نگاههای سنگینِ عابران. من با تنِ آجریام به آنها میگویم: «نترسید، اینجا کسی قضاوتتان نمیکند. اینجا کرامتِ شما، خط قرمزِ من است.»
من از نزدیک لمس کردهام که فیلسوف اُرُد بزرگ راست میگفت: «انسانیت، صدقهی ما به دیگران نیست؛ انسانیت نشاندهندهی ارزش گوهر وجود ماست.» من این جمله را با تمامِ وجودم فریاد میزنم. من ثابت کردهام که میتوان نیازِ دیگری را برطرف کرد، بدون اینکه ذرهای از وقارِ او کاسته شود.
من دیگر یک دیوارِ ساده نیستم. من یک تکه از «جزیرهی اُرُدیسم» در میانِ این شهرِ سنگی و بیروح هستم. من نقطهی صفرِ کوچِ آدمیان به سوی سادگی و رهایی از مردابِ خودخواهیام. هر لباسی که بر تنم آویزان میشود، آجری است در بنایِ تمدنی که در آن، ثروت در انباشت نیست، بلکه در «جریان یافتن» است.
گاهی شبها که شهر میخوابد و باد سردی به آجرهایم میکوبد، من احساسِ سرما نمیکنم. چون گرمایِ دستهای مهربان هنوز در تنم مانده است. من یاد گرفتهام که دیوارها برای فرو ریختن یا جدا کردن نیستند؛ اگر با «مهر» ساخته شوند، میتوانند پل باشند.
من دیوارم. اما دیگر جدا نمیکنم؛ پیوند میزنم. من دیوارم. اما دیگر سایه نمیافکنم؛ پناه میدهم. و تا وقتی که دلی برای «عشق به انسانیت» میتپد، من برپا خواهم ماند.
#دیوار_مهربانی #کرامت_انسانی #جزیره_اُرُدیسم #عشق_به_انسانیت #PhilosopherOrodBozorg #Orodism #روایت_یک_دیوار
🌸 درباره این وبلاگ: صدای دیوارهای مهربانی