عاشق شدی نترس عزیزم

مرا به آغوشت راه بده ...
بيا چشمانمان را ببنديم ... می خواهم وقتی لبهای معصوممان به هم گره می خورد و هر دو از لذت ٬
در آغوش هم نفس نفس می زنيم ٬ از لذت متناهی جسممان ٬وجود نا متناهی خداوند را با
چشمان بسته تصور کنيم ... چشمانت را باز نکن ... نه ! نه !
لبهايمان از گرمی شهوت خشک شده ... اما گونه هايمان از اشک خيس ...
بيا که ....

+ نوشته شده در ساعت توسط بانو
|
🌸 درباره این وبلاگ: صدای دیوارهای مهربانی